سهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سهم . [ س َ] (ع مص ) قرعه زدن . (دهار). قرعه بردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِخ ) صورتی است فلکی از صورشمالی . دارای پنج کوکب بین منقار دجاجه و بین نسر طایر در داخل کهکشان بزرگ . پیکان آن بسوی مشرق است . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) آن تیر که بدان قمار کنند. ج، اسهم، سهام . (مهذب الاسماء). تیر قمار. (دهار). تیر قرع . ج، سهام . (منتهی الارب ). تیر قرعه . (ناظم الاطباء). ◄ تیر پیکان دار. (برهان ). تیر که از کمان رها کنند. (غیاث ). تیر. (فرهنگستان ) (دهار) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : کارش چو کار آصف و امرش چو امر جم سهمش چو سهم رستم و سهم سفندیار. فرخی . خون جگر ز دیده ببارد بجای اشک هر تن که او ز سهم تو خسته جگر شود. مسعودسعد. ◄ حصه . بهر. (غیاث ) : ممالک عراق، خوزستان، فارس، کرمان و دیگر مواضع که در تدبیر دیوان او بود بر سه سهم قسمت کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از شکافی که نداند هیچ وهم صاحب خانه ندارد هیچ سهم . مولوی . ◄ از نظر تجارتی سندی که مبین تملک حصه ای معین در شرکتها میباشد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به قانون تجارت شود. ◄ در معاملات مردمان و مسافتهای ایشان مقدار شش ذرع است . ◄ سنگی است که بر در خانه ای که برای صید شیر بنا کنند گذارند و چون شیر در خانه درآید در آن خانه بدان سنگ بند گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سهم . [ س َ ] (اِ) پهلوی «سهم » (ترس، وحشت ) از «سم » پارسی باستان «چت - من » = ایرانی باستان «تراس - من » سَم از پارسی باستان «چه - من » = ایرانی باستان «چه من » = ایرانی باستان «ثراه - من » از «ثراه » آریایی «تراس » (لرزیدن - ترسیدن ). رجوع به نیبرگ ص ١٩٩ و به سهمگین و سهمناک شود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ترس . بیم .(برهان ) (فرهنگ رشیدی ). بیم . خوف . (غیاث ). ترس . بیم . هراس . هول . خوف . (ناظم الاطباء). هیبت : دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست ؟ رودکی . چو از دور دیدش بر آن سهم و خشم پر از خاک روی و پر ازگرد چشم . فردوسی . چو اسفندیار آن گو پیلتن خداوند او رنگ و با سهم تن . فردوسی . ز سهم نامش دست دبیر سست شود چو کرد خواهد بر نامه نام او عنوان . فرخی . ملوک را قلم و تیغ برترین سهمی است بترسد از قلم و تیغ شیر شرزه ٔ نر. فرخی . از بیم تو بهراسد در چرخ ستاره پنهان شود از سهم تو در سنگ شراره . منوچهری . بدو منقار، زمین چون بنشیند بکند گویی از سهم کند نامه نهان بر سر راه . منوچهری . همان سهم تو سهم اسفندیار همان عدل تو عدل نوشیروان . منوچهری . تن پیل دارد توان پلنگ دل و زهره ٔ شیر و سهم نهنگ . اسدی . همی در پیش برخواهم گرفتن رهی با سهم دوزخ هول محشر. مسعودسعد. از سهم روی و بانگ کریه و نفیر او هر زنده گوش و چشم همی داشت کور و کر. مسعودسعد. و هیبت و سهم او چنان بود که مدتی مرگ او پوشیده ماند وکس نیارست پرسیدن . (مجمل التواریخ و القصص ). درآمد همچو مرغ تاب دیده که بود آن سهم را در خواب دیده . نظامی . صدهزاران کشتی با هول و سهم تخته تخته گشته در دریای وهم . مولوی .
سهم . [ س ُ هَُ ] (ع اِ) خطوط شعاع . ◄ تشنگی . ◄ حرارت . سخت . ◄ مردمان عاقل و حکیم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).