سودا داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سودا داشتن . [ س َ / سُو ت َ ] (مص مرکب ) اندیشه و خیال کسی یاچیزی را داشتن . خواستار و خواهان بودن : هرکه سودای تو دارد چه غم از سود و زیانش نگران تو چه اندیشه ز بیم دگرانش . سعدی . جانم از پختن سودای وصال تو بسوخت تو من خام طمع بین که چه سودا دارم . سعدی . طالب وصل تو چون مفلس و اندیشه ٔ گنج حاصل آن است که سودای محالی دارد. سعدی . ◄ ارتباط و سروکار و معامله داشتن : نه کنون ربط به آن زلف چلیپا دارم من به این سلسله عمری است که سودا دارم . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ راست آمدن سودا. (آنندراج ).