سوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) آنچه از سودن بهم رسد چون سوده ٔ الماس و سوده ٔ آهن و سوده ٔ شنگرف و سوده ٔ صندل . (آنندراج ). هر چیز نرم و مسحوق مانند سوده ٔ الماس و سوده ٔ صندل . (ناظم الاطباء) : بوقت رفتنش از سیم ساده باشد جای بگاه خفتنش از مشک سوده باشد گاه . رودکی . گرد راه و آفتاب معرکه نزدیک تو خوشتر از گرد عبیر سوده و ظل ظلیل . فرخی . چون آهن سوده که بود بر طبقی بر در زیر طبق مانده ز مغناطیس احجار. منوچهری . از نیاز ماست زر اینجا عزیز ورنه زر با سنگ سوده همسر است . ناصرخسرو. ◄ نیک کهنه شده و فرسوده . (ناظم الاطباء). نیک کهنه شده . (شرفنامه ٔ منیری ) : چنین تا برآید بر این هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال . فردوسی . کسی کو بود سوده ٔ روزگار نیابد بهر کارش آموزگار. فردوسی . جبه ای از خز نداشت بر تن چندانک سوده و فرسوده گشت بر وی خلقان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . یکتاست ترا جان و جسمت اجزا هرگز نشود سوده چیز تنها. ناصرخسرو. لاغر و سست و پیر و فرسوده سم و دندان او همه سوده . مجد خوافی . ◄ سائیده . (صحاح الفرس ). سائیده شده و سحق شده . (ناظم الاطباء) : اگر خواهی که بوی خوش بیابی بمشک سوده در باید رسیدن . ناصرخسرو. سود و زآن سوده شربتی برخاست سرد و شیرین که تشنه را بنواخت . نظامی . و چهار درمسنگ بوره ٔ سوده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ کوفته . ◄ حک شده و محوشده . ◄ آغشته . (ناظم الاطباء).
سوده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بوزی بخش شادگان شهرستان خرمشهر. دارای ٧٤٦ تن سکنه .آب آن از رودخانه ٔ جراحی . محصول آنجا غلات، خرما. شغل اهالی زراعت، غرس نخل و گله داری و صنایع دستی عبا و حصیر بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).