سوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوری . (اِ) نوعی از ریاحین سرخ است . (برهان ). ورد. نوعی از گل سرخ و بسیار خوشبو که آنرا گل محمدی نیز گویند. (ناظم الاطباء). نام گلی است سرخ رنگ و هر گل و لاله که سرخ باشد سوری گویند. (غیاث اللغات ). گل سرخ چون لاله و مانند آن . (فرهنگ رشیدی ) : باغبان برگرفته دل بماه دی ز گل پر کند هر بامدادی از گل سوری کنار. فرخی . بر فرق شما آب گل سوری بارم یا جام جوانی بهم اندر بگسارم . منوچهری . آمده نوروز ماه با گل سوری بهم باده ٔ سوری بگیر بر گل سوری بچم . منوچهری . چون روی منیژه شد گل سوری سوسن بمثل چو خنجر بیژن . ناصرخسرو. ماه را در نقاب کافوری بسته چون در سمن گل سوری . نظامی . سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید عنبر فشانده گرد سمن زار بنگرید. سعدی . حرفهای خط موزون تو پیرامن روی گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند. سعدی . گه از برگ گل سوری کنی در بوستان توده گه از شاخ گل خیری کنی در گلستان خرمن . جوهری هروی . غنچه ٔ گلبن وصلم ز نشیمن بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد. حافظ. ◄ گلی باشد که آنرا به پیکان تشبیه کرده اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ شادی . خوشحالی . (برهان ). شادی . خوشحالی . خرمی .(ناظم الاطباء). ♦ چهارشنبه سوری ؛ شب چهارشنبه ٔ آخر سال شمسی بدین نام است . چهارشنبه ٔ آخر سال شمسی که به شب آن عصر سه شنبه در خانه ها آتش افروزند و بر آتش گذرند تفأل را برای سعادت در سال نو. (یادداشت بخط مؤلف ) : ... که چون شب سوری چنانکه عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند، پاره ای آتش بجست و سقف سرای درگرفت . (تاریخ بخارای نرشخی ص ٣٢). رجوع به چارشنبه سوری شود. ◄ رنگ سرخ . (برهان ) (ناظم الاطباء) (غیاث ) : می سوری بخواه کآمد رش مطربان پیش دار و باده بکش . خسروی . نرگس بر پشت رود باربدی زد سرود وز می سوری درود سوی بنفشه رسید. کسایی . از باغ باد بوی گل آورد بامداد وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد. فرخی . راست گفتی رخش گلستان بود می سوری بهار گل گستر. فرخی . شاها می سوری نوش ایرا بچمن در بگرفت گل سوری جای گل رعنا. مسعودسعد. گشته خجل از رنگ لبش باده ٔ سوری برده حسد از بوی خوشش عنبر سارا. امیرمعزی . لعل است می سوری و ساغر کان است جسم است پیاله و شرابش جان است . کمال الدین اسماعیل . ◄ نوعی از زاج باشد و آن زاج سرخ است که بلغت رومی قلقند خوانند. نوعی از زاج که زاج سرخ نیز گویند. (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از پیکان . (برهان ) (ناظم الاطباء) (غیاث ).
سوری . (اِخ ) ابن معتز که درزمان مسعود غزنوی حاکم نیشابور بود و مشهد امام رضا(ع ) را بنا کرده است . (از تاریخ گزیده ص ٢٠٧). رجوع به تاریخ بیهقی ص ١٦٩، ١٧٨ و سبک شناسی ج ٢ ص ٣٤٥ شود.
سوری . (اِخ ) سیف الدین سوری برادر ملک قطب الدین و سلطان علاءالدین غوری از سلاطین غور است که جانشین برادر خود ملک فخرالدین شد. چون بهرام شاه غزنوی قطب الدین محمد را شربت مهلک نوشانید، و خبر مرگ وی به سیف الدین سوری رسید، لشکری عظیم فراهم آورده به کین خواستن برادر به غزنین رفت . بهرامشاه از پیش او بهندوستان گریخت و او در غزنین بتخت سلطنت نشست و لشکر غور را اجازه ٔ انصراف داد. چون زمستان رسید و بواسطه ٔ شدت سرما و برف راههای غور مسدود شد و رسیدن مدد متعذر گشت، اهل غزنین در خفیه به بهرامشاه نوشتند و او را بغزنین طلبیدند. بهرامشاه بی خبر به غزنین ورود کرده سیف الدین سوری و اتباع او را بگرفت و با فضیحت تمام بکشت . وی از سال ٥٤٣ - ٥٤٤ هَ . ق . سلطنت کرد و بهرامشاه وی را بسال ٥٤٤ بکشت . (از فرهنگ فارسی معین و تعلیقات چهارمقاله ٔ عروضی چ معین ص ١٥٠) : امیرا بسوی خراسان نگر که سوری همی بند و ساز آورد اگر دست شورش بماند دراز به پیش تو کار دراز آورد مر آن کار را کو بسوری دهی چو چوپان بددوغ بازآورد. ابوالفضل جمحی (از تاریخ بیهقی ). رجوع به تاریخ ایران و طبقات ناصری چ کلکته صص ١١٢ - ٣١٤ شود.