سوزاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص م.) سوزانیدن، آتش گرفتن، سوختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص م.) سوزانیدن، آتش گرفتن، سوختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزاندن . [ دَ ] (مص ) سوزانیدن . (ناظم الاطباء). آتش زدن : بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش . سعدی . مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی به نزدیکت بسوزاند مگر از دور بنشینی . سعدی . ◄ (اصطلاح بنایان ) قناسی را بطور کم محسوس و بتدریج محو کردن . مالیدن و مسطح کردن و جز آن، چون از جانبی برآمده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ طیفی واژهدان
آتش زدن، کز دادن، خاکستر کردن، داغ کردن، گداختن، الو زدن، شعلهور کردن، سوختن