سوزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زِ) (اِمص.) سوختن، التهاب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زِ) (اِمص.) سوختن، التهاب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزش . [ زِ ] (اِمص ) سوختن . حرقت و التهاب . (ناظم الاطباء). احساس رنج و اذیتی که در برخورد آتش ببدن پدید می آید. (ناظم الاطباء) : اگر اندر سینه سوزش و حرارتی باشد... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رگی گشادم و خون بیرون کردم مقداری سره، آن سوزش اندکی کمتر شد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). از سوزش کون دوا نگردی زآنگونه که درنیایدت تیز. سوزنی . روج پدر را مسرور کرد و سوزش دل او را در مفارقت خویش ببرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اگر شیرین نباشد دستگیرم چو شمع از سوزش بادی بمیرم . نظامی . و کمال درجه ٔعارف سوزش او بود در محبت . (تذکرة الاولیاء عطار). از ترشرویی دشمن وز جواب تلخ دوست کم نگردد سوزش طبع سخن شیرین من . سعدی . ◄ جفا و زحمت . ◄ کج خلقی . ◄ سوختگی . (ناظم الاطباء).