سوزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- میلة کوچک فلزی و نوک تیز که ته آن سوراخی دارد، نخ را از آن بگذرانند و آن در دوخت و دوز به کار میرود.<BR>۲- میلهای که در اسلحة آتشی به فشنگ برخورد کرده آن را محترق سازد.<BR>۳- (عا.) آمپول، سرنگ. ؛ جای ~سوزن انداختن نیست کنایه از: ازدحام و شلوغی جمعیت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) [ په. ] (اِ.) ۱- میله کوچک فلزی و نوک تیز که ته آن سوراخی دارد، نخ را از آن بگذرانند و آن در دوخت و دوز به کار میرود. ۲- میلهای که در اسلحه آتشی به فشنگ برخورد کرده آن را محترق سازد. ۳- (عا.) آمپول، سرنگ. ؛ جای ~سوزن انداختن نیست کنایه از: ازدحام و شلوغی جمعیت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزن . [ زَ ] (اِ) سانسکریت «سوسی » (سوزن ). «هوبشمان ص ٧٥٥». قیاس کنید با اوستا «سوکا» (سوزن )، پهلوی «سوکن »، پازند «سوزن »، «سوزن »، کردی «شوزهین »، «بزهوزهین »، «سوزهین »، استی عاریتی و دخیل «سژین »، «سوژین »، بلوچی «سوسین »، «سیسین، سیشین، شیشن، شیشین »، وخی «سیک »، سریکلی «سیک »، گیلکی «سوزن » . میله ٔکوچک فلزی نوک تیز و سوراخ دار و نوعاً آهنی که بدان خیاطی کنند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ابرة و میله ٔ کوچکی فلزی و نوک تیز و سوراخ دار و نوعاً آهنی که بدان خیاطی میکنند و میدوزند. (ناظم الاطباء). درزن . (لغت فرس ). دوزینه . (فرهنگ فارسی معین ) : نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت نه چشم زمان کس بسوزن بدوخت . فردوسی . سوزن زرین شده ست و سوزن سیمین لاله رخانا ترا میان و مرا تن . فرخی . اخگر هم آتش است ولیکن نه چون چراغ سوزن هم آهن است ولیکن نه چون تبر. عسجدی . یا همچو زبرجدگون یک رشته سوزن اندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوار. منوچهری . چون که در این چاه چو نادان بباد داده تبر در طلب سوزنم . ناصرخسرو. سوزن از دست بفکنی رستی که از این جهل جان و دل خستی . سنایی . بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم در دامن تو ریزم یا در برت افشانم . خاقانی . که ز رمح بلند قد ناید آنچه سوزن کند به پستی خویش . ابن یمین . یکی ز لشکر موئینه تیغ تیز بکف سنانش سوزن و انگشتوانه اش مغفر. نظام قاری . هزار سوزن فولاد بر دل است مرا از این حریرقبایان که دوش بر دوشند. بابافغانی . ♦ از سوزن برون شدن ؛ از سفت سوزن گذشتن . بسهولت تمام برآمدن . ♦ امثال : اگر سوزن خیاط گم نمیشد روزی یک قبا میدوخت . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. با سوزن چاه کندن . به امید سوزن کلنگ گم کردن . جای سوزن انداختن نیست . سگ سوزن خورده . سوزنی باید کز پای برآرد خاری . کوه در سوراخ سوزن کی رود . کوه را با سوزن نتوان سنبید . ◄ میله ای که دراسلحه ٔ آتشی به فشنگ برخورد کرده و آنرا محترق مینماید. (ناظم الاطباء). ◄ سوزن با لفظ ریختن و افشاندن بر چیزی ؛ کنایه از عقوبت کردن و رنجانیدن و زدن چیزی را در چیزی و بر چیزی، به معنی دوختن و خلانیدن است . (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
دوزینه آمپول