سولان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سولان . [ س َ وَ ] (اِ) نوعی از دوایی و آنرا از جانب روم آورند و لقوه را نافع باشد. (برهان ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (اختیارات بدیعی ). لکلرک گوید: نمیدانم چه ماده ای است . (از حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین ). نام دارویی است که آنرا عصیر نرپرون گویند. (ناظم الاطباء). ◄ بام خانه .(برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ مطلق بلندیها.(برهان ). برآمدگی . بلندی . ارتفاع . (ناظم الاطباء).
سولان . [ س َ وَ ] (اِخ ) رجوع به سبلان شود : تو به پایه ش یکان یکان برشو پس بیاسای بر سر سولان . ناصرخسرو. ای جوان عبرت از این پیر هم اکنون گیر از سر سولان بندیش هم از پایان . ناصرخسرو.
سولان . [ س َ وَ ] (اِخ ) نام پیغمبری است از بنی اسرائیل . (برهان ). ظاهراً مراد سولون مقنن یکی از حکمای سبعه ٔ یونان است که از ٦٤٠ تا ٥٥٨ م . میزیسته . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).