سونخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سونخ . [ ن َ ] (اِخ ) شهرکی است [ به ماوراءالنهر ] از نخشب . (حدود العالم ) : ز شهر نخشب چون رو بسونخ آوردم نسیم جود وی آمد ز من ز هر فرسخ . سوزنی . دل رمیده غزل را بمخلص آوردم بمدح صاحب صدر ریاست سونخ محمدبن عمر مهتری که خاطر من مرا بمدحت او مرحبا زد و بخ بخ . سوزنی . رجوع به سونج شود.