سونش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سونش . [ ن ِ ] (اِمص، اِ) ریزگی فلزات را گویند که از دم سوهان ریزد و به عربی براده خوانند. (برهان ). ریزه ٔ آهن و سیم و زر که بسوهان افتد. (فرهنگ رشیدی ). براده و ساو آهن . (زمخشری ).سونش آهن . فسالةالحدید. (بحر الجواهر) : شرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزان سونش زر. لبیبی . سونش الماس می بارد فلک بر آبگیر خرده ٔ کافور می ریزد هوا بر بوستان . فرقدی . سونش سیم سپید از باغ بردارد همی باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود. عنصری . بر سرش یکی غالیه دانی بگشاده و آکنده در آن غالیه دان سونش دینار. منوچهری . و سونش سفال نو سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رنگ سپیدی بر زمین از سونش دندانش بین سوهان بادش پیش از این بر سبز دیبا ریخته . خاقانی . نیفتاد گردی بر آن زر خشک بجز سونش عنبرو گرد مشک . نظامی . سونش لعل ریزداز پر همای در هوا گر بخورد ز کشته ٔ لعل لب تو استخوان . سیف اسفرنگی .