سون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سون . [ س َ / س ِ وُ / وَ ] (اِ) مدح . ثنا. (برهان ) (جهانگیری ) : گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلق چه عجب آن سون توست که از جان برخاست . ابن یمین (از جهانگیری ).
سون . (اِ) طرف . جانب . سوی . (برهان ) (آنندراج ) : به چشم اندرم دید از رون توست به جسم اندرم جنبش از سون توست . عنصری . و بر آن سون شهر تا به لب آب هیرمند. (تاریخ سیستان ). ز خون هفت دریا برآمد بهم زمین از دگر سون برون داد غم . اسدی . گفت ای خواجه گرچه زآن سون شد تا ز بند زمانه بیرون شد. سنایی . آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و بفعل ستور رفت روزی بسون گرمابه ماند تنها درون گرمابه . سنایی . رجوع به سو و سوی شود. ◄ شبیه . نظیر. (برهان ). شبه . مانند. (جهانگیری ). سان . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).