سوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوک . [ س َ ] (ع مص ) مالیدن چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ مسواک کردن . (آنندراج ). مالیدن دندانهای خود را بمسواک . (ناظم الاطباء).
سوک . (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. دارای ٥١١ تن سکنه . آب آن از قنات، محصول آنجا غلات، لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
سوک . (اِ) مصیبت . (فرهنگ اسدی ). ماتم . تعزیت . مصیبت . (اوبهی ). رجوع به سوگ شود. ◄ گوشه . زاویه . کنج . (یادداشت بخط مؤلف ): سه سوک ؛ مثلث . چهارسوک ؛ مربع. ◄ (ص ) کوسه . (ناظم الاطباء) (فرهنگ اسدی ). آنکه ریش تنک دارد. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ سوک ریش ؛ کوسه ریش . کوسه و آن شخصی باشد که چند موی بر سر زنخ داشته باشد و معرب آن کوسج است . (برهان ). ◄ (اِ) داسه ٔ غله و خسهای نوک تیز که برسر خوشه ٔ گندم و جو و جز آن باشد. (ناظم الاطباء). داسه ٔ گندم و جو و آن خسها سرتیز که سرهای خوشه ٔ گندم و جو باشد. (برهان ) : اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوک و خوشه ٔ جو باد آژده . ؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ خارتیغ : ای همچو مهین مار بدآویز خشوک پرزهر چه ماری و چه ماهی همه سوک . سوزنی . ◄ خوشه ٔ غله . (ناظم الاطباء). خوشه ٔ گندم و جو. (برهان ).