سوگوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوگوار. (ص مرکب ) (از: سوگ + وار، پسوند اتصاف ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مصیبت زده . صاحب ماتم را گویند چه سوگ به معنی ماتم و وار به معنی صاحب است . (برهان ). ماتم زده . (فرهنگ رشیدی ) : بدو گفت پیران که ای شهریار چه بودت که گشتی چنین سوگوار. فردوسی . همه سوگوار و پر از آب روی سوی راه ایران نهادند روی . فردوسی . آن روز قوی و شاد بودم امروز ضعیف و سوگوارم . ناصرخسرو. ز کفار مکه نبود ایچ کس به دل ناشده سوگوار علی . ناصرخسرو. عجب دارم زبخت دشمن تو که بر خود خندد و ناسوگوار است . مسعودسعد. اما چکنم قبول کن عذر کز مرگ امام سوگوارم . خاقانی . نه همدردی مرا نه غمگساری همی گریم چنین چون سوگواری . نظامی . روز مجلس بود مردی سوگوار زآنکه خر گم کرده بود آن بی قرار. عطار. سرگشته و سوگوار از آنم شوریده و خسته دل از اینم . عطار. گرچه مینالد بجان او سوگوار دل شکسته سینه خسته گو بزار. مولوی . مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آلود و تن سوگوار. سعدی . شبی بکلبه ٔ احزان دوستان آیی دمی انیس دل سوگوار من باشی . حافظ. رجوع به سوکوار شود.