سویدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سویدا. [ س ُ وَ ] (ع اِ) نقطه ٔ سیاه که بر دل است . (غیاث ) (آنندراج ) : این سویدای دل من که حمیراصفت است صافی از تهمت صفوان بخراسان یابم . خاقانی . خاکیان را ز دل گرم روان آتش شوق باد سرد از سر خوناب سویدا شنوند. خاقانی . نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست . سعدی . سویدای دل من تاقیامت مباد از شوق سودای تو خالی . حافظ. عارفان خال سویدا را ز دل حک میکنند اینقدر ای ساده دل نقش و نگار خانه چیست . صائب . ◄ (اِمصغر) تصغیر سوداء که مؤنث اسود است . (آنندراج ) (غیاث ).