سوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوی . [ س َ وی ی ] (ع ص ) تندرست . (دهار). درست اندام . ج، سویون و اسویاء. (مهذب الاسماء).
سوی . (اِ) طرف . (غیاث ) (آنندراج ).صوب . (مهذب الاسماء). زی . جانب . جهت : جسم ناچاره بی نهایت نبود بهمه ٔ سویها. (تاریخ سیستان ). عقلت یک سوست گل بدیگر سوی بنگر بکدام جانبی مایل . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٢٤٧). ♦ بسوی ؛ بجهت . بخاطر. از برای : قول مشتمل بر زیادت از یک قول بسوی آن گفته اند تا معلوم باشد که قیاس بیرون این قولها چیزی دیگر نیست . (اساس الاقتباس ). نه بسوی آن گفته اند که شرط قیاس آن است . (اساس الاقتباس ). بسوی آن دوست میدارم که تقویت طبیعت و انشراح صدر و جلاء ذهن فایده میدهد. (اساس الاقتباس ).
سوی . [ س َ وی ی ] (ع ص ) مستقیم . راست : گرفته اند نکوخواه و بدخوه تو مدام یکی طریق ضلالت یکی سبیل سوی . سوزنی .