سپر بر آب افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپر بر آب افکندن . [ س ِ پ َ ب َ اَ ک َ دَ] (مص مرکب ) کنایه از زبون شدن و فروتنی کردن و تنزل و ترک ننگ و ناموس و عار نمودن . (برهان ) (رشیدی ). در جنگ نامردی کردن و عاجز شدن . (غیاث ) : نصیب روز نگه داشتم دگر چه کنم فکند خواهم چون دیگران بر آب سپر. فرخی . از عشق لب لعل تو ای درّ خوشاب چون نیلوفر سپر فکندیم در آب . قاضی حمیدالدین . گر بطوفان میسپارد ور به ساحل میبرد دل به دریا و سپر بر روی آب افکنده ایم . سعدی (طیبات ). ◄ غروب کردن : چو عاجز گشت از این خاک جگرتاب چون نیلوفر سپر افکند بر آب . نظامی .