سپرافکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپر افکندن . [ س ِ پ َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از هزیمت کردن و گریختن . (برهان ). هزیمت خوردن . (آنندراج ) : پیران روزگار سپرها بیفکنند در صف ّ عزم چون بکشی خنجر دها. مسعودسعد. دست قراسنقر فلک سپر افکند خنجر آق سنقر از نیام برآمد. خاقانی . سپر نفکند شیر غران ز چنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ . سعدی (گلستان ). ◄ عاجز شدن . (برهان ). مغلوب و عاجز شدن . (آنندراج ). عاجز شدن و فروتنی کردن . (انجمن آرا). تسلیم شدن : مبارزان بگریزند و بفکنند سپر چو روز رزم ترا عزم کارزار بود. معروفی . طاهر بیکبارگی سپر بیفکند و اندازه بتمامی بدانست . (تاریخ بیهقی ). گر سپر بفکند عقل از عشق گو بفکن رواست روی خاتون سرخ باید خاک بر سر راه را. سنایی . کواکب رجوم، از هیبت ضربت شمشیر آفتاب سپر بعجز بیفکندند. (سندبادنامه چ استانبول ص ٢٤٧). نوح در این بحر سپر بفکند خضردر این چشمه سبو بشکند. نظامی . تیغ صبح از سنان گزاری او سپر افکند با سواری او. نظامی . هان تا سپر نیفکنی از حمله ٔ فصیح کو را جز این مبالغه ٔ مستعار نیست . سعدی (گلستان ). تنزل نمودن . (برهان ).فروآمدن : در نظرش تیر سپر بفکند وز فزعش کوه کمر بفکند. خواجو (از امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٩٤٣). ◄ ننگ و عار. (برهان ).