سپرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپرک . [ س ِ رَ / س ِ پ َ ] (اِ) زریر، و آن گیاهی باشد زرد که بدان جامه رنگ کنند و بعربی ورس گویند. مخفف اسپرک . (برهان ) (جهانگیری ). زردابه . زردچوبه . (زمخشری ) : گشت جهان از نفسش تنگ تر وز سپر او سپرک رنگ تر. نظامی . گلگون بخون دیده ٔ خود میکند عدوت رخسار خویش را که شد از بیم سپرکی . ابن یمین . ◄ سِپَرَک ؛ (اِ مصغر) مصغر سپر. (برهان ). سپر کوچک . (ناظم الاطباء).
سپرک . [ س ِ پ َ رَ ] (اِ) نام علتی است از قسم جوششی که بر روی طفلان و کودکان پدید آید. (برهان ) (جهانگیری ). جوششی که بر روی کودکان پدید آید. (رشیدی ). جوششی که بر روی کودکان پدید آید و آن را زرده زخم و زرده ریش گویند. (آنندراج ). سرخجه و حصبه . (ناظم الاطباء).