واژه جو

سپری گردیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سپری گردیدن . [ س ِ پ َ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) تمام شدن . به انتها رسیدن . پایان یافتن : و این بیابان هرگز سپری نگردد. (مجمل التواریخ ). فرشته ای او را خوشه ای انگور داد... و گفتا نگر تا بدین هیچ نگزینی که ترا بسنده باشد و هرگز سپری نگردد. (مجمل التواریخ ). گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری باشد که بلای عشق گرددسپری . سعدی .

معنی سپری گردیدن | واژه جو