سپست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپست . [ س ِ پ ِ / س َ پ ِ ] (اِ) مخفف اسپست، و آن گیاهی باشد بغایت نرم و املس که چاروا را خوردن آن فربه سازد و بعربی فصفصه و بترکی یونجه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). گیاهی است که تنه ندارد و بتازیش رطبةخوانند و آن را چاروا خورند مانند خوید. (شرفنامه ).هر گیاه فربه کننده ٔ ستور خصوصاً یونجه . (ناظم الاطباء): غَلیل ؛ سپست کوفته بجهت ستور. (منتهی الارب ). جُفافة؛ ریزه های کاه و سپست . (منتهی الارب ) : از لشکرشان جدا نماندم تا بود چو کاهشان سپستم . ناصرخسرو. سنبل و سوسن کجا آید پدید از روضه ای کاندر او تخم سپست و سیر و سیسنبر برند. سنایی .
سپست . [ س ُ پ ُ ] (ص ) بویناک و بوی گرفته باشد مانند بوی ماهی و جامه ٔ نم گرفته و بوی قیر که آن صمغی است سیاه و ظروف مس و برنج بدبوی . (برهان ) (جهانگیری ). نم غند را گویند یعنی بویناک . (اوبهی ). ◄ (اِ) ظروف مسین و برنجین بدبوی و هرچیز نامطبوع و بوی بد گرفته و بویناک مانند ماهی و جای نم گرفته و بوی پنیر. (ناظم الاطباء) : سپست بوی چو قیر و سیاه چرده (سیاه روی )چو قار. مختاری (از آنندراج ). ◄ (ص، اِ) بدبوی و گند و پلید و بوی ناخوش . (برهان ). پلید و بوی ناخوش . (شرفنامه ). بدبوی و بویهای بد و پلید. (آنندراج ).