سپس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپس . [ س ِ پ َ ] (ق ) پس و پستر و بعد، چنانکه گویند: از این سپس ؛ یعنی پس از این و بعد از این . (برهان ). بعد. (نصاب الصبیان ). پس . (جهانگیری ). پس و پستر و بعد. (غیاث ) (شرفنامه ) : برادران منا زین سپس سیه مکنید بمدح خواجه ٔ ختلان به جشنها خامه . منجیک . کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سپس که بخیری همی بپوشم ورد. کسایی . بدانست کش بخت برگشت و روز نخواهد شدن زین سپس دلفروز. فردوسی . ز یزدان بجستی مرا زآن سپس ترا داد یزدان فریادرس . فردوسی . خواجه بر تو کرد خواری آن سلیم و سهل بود خوار آن خواری که بر تو زین سپس غوغا کند. منوچهری . زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده وخاک دو کف پایت . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٦٦). سپس ِ باقر و سجاد رَوَم در ره دین تو بقر رو سپس ِ عامه که ایشان بقرند. ناصرخسرو. سپس ِ دیو به بیراه چنین چند رَوی جز که بی راه ندانی نرود دیو رجیم . ناصرخسرو (دیوان چ تقی زاده ص ٣٠٠). تا به پیش و سپس ِ زین ِ براقش ماند اول و آخر هر ماه از آن گیردخم . سوزنی . زین سپس ابروار پاشم جان کاین قدر فتح باب ماحضر است . خاقانی . زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زآنکه بر روی زمین جستیم نیست . خاقانی (دیوان چ دکتر سجادی ص ٧٤٧). رونق سامانیان زآن سپس روی در نقصان نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اگر زمانه ز عدل تو آگهی یابد از این سپس نکند رخت عمر ما یغما. کمال الدین اسماعیل . برو زین سپس گو سر خویش گیر گرانی مکن جای دیگر بمیر. سعدی (بوستان ).