واژه جو

سپوزگار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سپوزگار. [ س ِ / س َ / س ُ ] (ص مرکب ) (از: سپوز + گار، پسوند مبالغه ) آنکه کارها را پس اندازد و تأخیر کند. (برهان ). سست و کاهل و کسی که کاری را بتأخیر کند و بازپس اندازد. (ناظم الاطباء) : هرکه باشد سپوزگار بدهر نوش با کام او بود چون زهر. ابوشکور بلخی . تا پادافره گناهکاران و مرگ ارزانان و فرمان سپوزگاران بمن کنند. (کارنامه ٔ اردشیر بابکان ).

معنی سپوزگار | واژه جو