واژه جو

سکلیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سکلیدن . [ س ِ ک ُ دَ ] (مص ) سگلیدن . گسلیدن . (فرهنگ فارسی معین ) : من اگر از اجزاء خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت . (فیه مافیه ص ١٣٨). رجوع به گسلیدن شود.

معنی سکلیدن | واژه جو