سیاه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیاه شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تاریک شدن . اسوداد : بریده گشت پس آنگاه ششصدوسی سال سیاه شد همه عالم ز کفر و از کافر. ناصرخسرو. زآن پیشتر که جامه ٔ جانت شود سیاه از مردم سیاه درون اجتناب کن . صائب . ◄ محو شدن . سترده شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : که فرغول برنتابد آن روز که بر تخته بر سیاه شود نام . رودکی (از لغت فرس اسدی ص ٣١٦).