سیاهی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیاهی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نمودار شدن . (غیاث اللغات ). کنایه از نمایان شدن . (آنندراج ) : ماه نو نتواند از روی خجالت شد سپید چون سیاهی میکند از گوشه ای ابروی دوست . طاهر غنی (از آنندراج ). ◄ سیاهی زدن : چون زلف راه عشق سیاهی کند ز دور از بس نفس درین ره پرپیچ و تاب سوخت . صائب (از آنندراج ). در آن وادی که من میباشم آبادی نمیباشد سیاهی میکند از دور گاهی چشم آهویی . رضی دانش (از آنندراج ). ◄ کنایه از غضب کردن . (آنندراج ) : سیاهی میکند با من سر زلف نگونسارش بلب می آورد جانم لب لعل شکربارش . مجیرالدین بیلقانی (ازآنندراج ).