واژه جو

سیر کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سیر کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راه رفتن . رفتن . طی کردن : تا بدین هفت فلک سیر کند هفت اختر همچنین هفت پدیدار بود هفت اورنگ . فرخی . روزی سیر کرد و قصد هرات داشت . (تاریخ بیهقی ). نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد. سعدی .

معنی سیر کردن | واژه جو