سیرآب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیرآب . (ص مرکب ) سیراب .ضد تشنه یعنی کسی و چیزی که از آب سیر باشد. (آنندراج ) (غیاث ). ریان . (منتهی الارب ) (دهار) : ز تخم ستمکاره افراسیاب نباید که تشنه شود سیرآب . فردوسی . خوی گرفته لاله ٔ سیرابش از تف نبید خیره گشته نرگس موژانش از خواب خمار. (منسوب به فرخی ). زمین خشک شد سیرآب و باغ زرد شد اخضر هوای تیره شد روشن جهان پیر شد برنا. مسعودسعد. ماه دوهفته ندارد قد و چشم و رخ و زلف عرعر و نرگس سیرآب و گل سوری و آس . سوزنی . فردا به بهشت گشته سیرآب در کوثر مصطفات جویم . خاقانی . نمک در دیده ٔ بیخواب میکرد ز نرگس لاله را سیرآب میکرد. نظامی . چشمه ٔ مهتاب تو سردی گرفت لاله ٔ سیرآب تو زردی گرفت . نظامی . چو سیرآب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی . سعدی . ترا حکایت ما مختصر بگوش آید که حال تشنه نمیدانی ای گل سیرآب . سعدی . آری نیلی کز اوست سبطی سیرآب خون شود آبش بکام قبطی ابتر. قاآنی . ◄ تازه وآبدار. (آنندراج ). شاداب : هر سوءالی کز آن گل سیرآب دوش کردم همه بداد جواب . عنصری . لؤلؤ سیراب اقاصی ثغور نواحی آن متبسم و از بوی گل ... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). دایم گل این بستان سیرآب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی . حافظ. ◄ (اِ مرکب ) غذایی است که از امعای حیوانات مثل بز و گوسفند با آب سازند و در آن سیر کنند و فقرا خورند. (آنندراج ) (انجمن آرا). اشکنبه . شکنبه . سختو : بهر سیرآب و پاچه و سنگک خویشتن را زنند بر چنگک . یحیی شیرازی (از آنندراج ). یکی ببوی کباب من آمده سرمست یکی ز کاسه ٔ سیرآب من شده مخمور. بسحاق اطعمه .