سیلاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیلاب . [ س َ / س ِ ] (اِ مرکب ) سیل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). توجبه . لاخیز. جریان روانی تند و سریع آب . (ناظم الاطباء) : رهایی خواهی از سیلاب انبوه قدم بر جای باید بود چون کوه . (ویس و رامین ). از زبر سیل بزیر آمد و سیلاب شما گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشائید. خاقانی . کنیزک خواست که آتش فتنه را بالا دهد و سیلاب آفت را در تموج آرد. (سندبادنامه ص ٧٧). آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش بزاد حالی . نظامی . سلطان چون ایشان را از دور بدید دانست که سیلابی عظیم است . (جهانگشای جوینی ). گرچه کوه است مرد را از پای هم به سیلاب غم توان انداخت . سیف اسفرنگ . هر کجا باشند جوق مرغ کور برتو جمع آیند ای سیلاب شور. مولوی . ببند ای پسر دجله چون آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست . سعدی . دور از رخ تو دمبدم از گوشه ٔ چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت . حافظ. از حادثه لرزند بخود کاخ نشینان ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم . صائب . ♦ سیلاب از سر گذشتن ؛ از چاره گذشتن کاری . تمام شدن و خاتمه پیدا کردن : کنون کوش کآب از کمر درگذشت نه وقتی که سیلاب از سر گذشت . سعدی . سیلاب ز سر گذشت یارا ز اندازه بدرمبر جفا را. سعدی .
سیلاب . [ س ِ ] (اِخ ) دهی است جزو دهستان شیرامین بخش دهخوارقان شهرستان تبریز. دارای ٤٦٤ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات، بادام، انگور، شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سیلاب . [ س ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کره سنی بخش سلماس شهرستان خوی . دارای ٥٢٠ تن سکنه . آب آن از دره ٔ دیرعلی و چشمه و محصول آنجا غلات، حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).