سیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیلی . (اِ) آن است که انگشتان دست را راست کنند و بهم بچسبانند و تیغوار بر گردن مجرمان، گناهکاران و بی ادبان زنند و اینکه طپانچه را سیلی میگویند غلط است . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ). ضرب دستی که بر گردن زنند و آن چنان باشد که چهار انگشت دست راست کنند و نرمه ٔ دست را تیغوار بر گردن مجرمان زنند. (غیاث اللغات ) (یادداشت بخط مؤلف ) : گردن ز در هزار سیلی لفچت ز در هزار زپگر. منجیک . رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت . لبیبی . گردن سطبر کردی از سیم و این و آن با سیلی مصادره گردن سطبر به . سوزنی . تا شد از سنگ و صقعه و سیلی گردن سبزخوارگان نیلی . سعدی . ◄ سیلی مطلق ضربت است خواه بر گردن واقع شود خواه بر روی و جز آن . (آنندراج ): ولف «سیلی » را در شاهنامه به معنی ضربت با کف دست باز گرفته . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چک . کاج . کاچ . کشیده . لطمه : همه مهتران زو برآشوفتند به سیلی و مشتش همی کوفتند همه خورد سیلی و نگشاد لب از آن نیمه ٔ روز تا نیمه شب . فردوسی . خورد سیلی زند بسیار طنبور دهد تیز او بتازی همچو تندور. طیان . تمتعی که من از فضل در جهان بردم همان جفای پدر بود و سیلی استاد. ظهیرالدین فاریابی . بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیه ٔ مرد نمازی باشد این . مولوی . سفله چو جاه آمد و سیم و زرش سیلی خواهد بضرورت سرش . سعدی . چند سال از برای کارو هنر خورده سیلی ز اوستاد و پدر. اوحدی . ♦ امثال : با سیلی روی (صورت ) خود را سرخ داشتن ؛ در باطن در نهایت فقیر بودن و تنها ظاهر غنی گونه داشتن . سیلی نقد به از حلوای نسیه : سیلی نقد از عطای نسیه به . نک قفا پیشت کشیدم نقد ده . مولوی . ◄ نام ورزشی است کشتی گیران را که پنجه را واکرده بر بازو، ران، سینه و زانو زنند. (غیاث اللغات از چراغ هدایت ).