سیمبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمبر. [ ب َ ] (ص مرکب ) اشاره به بدن سفید است . (برهان ) (آنندراج ).دارنده ٔ بدن سفید. (فرهنگ فارسی معین ). سیم تن . سیمین تن . که تن او در سپیدی مانند سیم باشد : چو بگذشت یک چند روز دگر بر آن نامور دختر سیمبر. فردوسی . بفرمود تا ساقی سیمبر بیارد می لعل با جام زر. فردوسی . گشاد و جهان کرد از او پرشکر مه مهرروی و بت سیمبر. اسدی . نیم شبی سیمبرم نیم مست نعره زنان آمد و در، درشکست . عطار. کیسه ٔ سیم و زرت پاک بباید پرداخت زین طمعهاکه تو از سیمبران میداری . حافظ. ◄ کنایه از جوان که در مقابل پیر باشد. (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سیمبر شدن ؛ کنایه از جوان شدن . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سیم شود.