سیمین ذقن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمین ذقن . [ ذَ ق َ ] (ص مرکب ) آنکه ذقن وی سپید باشد. که زنخ او در سپیدی نقره را ماند : می بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند بتی خواند که او را باغ شاخ نسترن خواند. فرخی . بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و سیمین ذقنان . حافظ. رجوع به سیمین زنخ شود.