سیمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمی . (ص نسبی ) منسوب و متعلق بسیم . (ناظم الاطباء). ساخته از سیم . ◄ نقره گین . سیمین . (ناظم الاطباء).
سیمی . (اِخ ) مولانا سیمی از ولایت نیشابور بود و فضل بسیار داشت و در شعر و معما و انشاء، اهل این فنون که در عصر او بودند او را مسلم میداشتند و مشهور است که در یک روز دوهزار بیت گفته و نوشته و جهت سجع مهر خود این بیت را گفته و فرموده تا حکاک نقش کرده : یک روز به مدح شاه پاکیزه سرشت سیمی دوهزار بیت گفت و بنوشت اما غیر از این بیت شعر او در میان مردم کم است . به اسم نجم این معما از اوست : نمی گنجد ز شادی غنچه در پوست چوسیمی نسبتش با آن دهان کرد. (مجالس النفایس صص ١٦ - ١٧). رجوع به تاریخ ادبیات ادوارد براون از سعدی تا جامی ترجمه ٔ علی اصغر حکمت صص ٥٤٩ - ٥٥٠ و تذکره ٔ دولتشاه سمرقندی ص ٤١٢ شود.