سیه تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه تاب . [ ی َه ْ ] (ص مرکب ) رنگی باشد بنفسجی که آهن صیقل دیده را به آب لیمو و گرمی آتش رنگ کنند. (غیاث اللغات ). آهن صیقل کرده را با آب لیمو تر کرده به وضعی بر آتش میگذارند که بنفسجی میشود و آنرا سیه تاب میگویند. (آنندراج ). ◄ نوعی از رنگ سیاه که بر تیغ و قرصهای سپر و مانند آن کنند و با لفظ کردن و زدن مستعمل است . (آنندراج ). به سیاهی زده . سیاه گون . سیاه رنگ : ای بسا زر که سیه تابش کنند تا شود ایمن ز تاراج و گزند. مولوی . در دهلیز خانقاه تخته سنگی چند بوده که انداخته بوده اند و مدتهای مدید بر آن گذشته، و حال آنکه طلا بوده که سیه تاب کرده بودند. (مزارات کرمان ص ١٢). زد بر آئینه سیه تاب آه غم شبگیر ما سرمه ٔ چشم جنون شدحلقه ٔ زنجیر ما. ارادت خان واضح (از آنندراج ).