سیه دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه دل . [ ی َه ْ دِ ] (ص مرکب ) کینه ور. (آنندراج ). بدخواه . بداندیش . بدکردار. (ناظم الاطباء) : این زال سرسپید سیه دل طلاق ده اینک ببین معاینه فرزند شوهرش . خاقانی . زبانی است هرکو سیه دل بود نه هر زنگیی خواجه مقبل بود. نظامی . بر سیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ . سعدی . سیه دل برآهیخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز. سعدی . رجوع به سیاه دل شود.