شاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاب . [ شاب ب ] (ع ص ) جوان از وقت بلوغ تا سی وچهار سال . (دهار). مرد جوان . شباب بفتح جمع و منه الحدیث : سیدا شباب اهل الجنة، و بجز این کلمه فاعل بر وزن فعال جمع بسته نمیشود. و به شبان به ضم و شبیه بتحریک نیز جمع بسته میشود. (منتهی الارب ). و آن بزرگتر از غلام و کوچکتر از کهل باشد و آن از بیست ویک سالگی تا سی وپنج سالگی است . (مسعودی ). کسی را گویند که سن او بین سی و چهل سال باشد و شیخ مرد بسیار سال را خوانند و آن پس از کهل آید و کهل کسی را گویند که روزگار شبابش سرآمده باشد و شاب شرعاً از پانزده سالگی یا از حد بلوغ است تا سی سالگی مادام که موی سپید نشده باشد و کهول از سی سالگی است تا پنجاه سالگی و شیخ شرعاً زیاده از پنجاه سالگی است . چنین آمده است در البیرجندی بنقل از المغرب . و در جامع الرموز در بیان نماز جماعت آمده است که شابه بتشدید لغةً دختری را گویند که سنش بین نوزده و سی وسه سال باشد و شرعاً از پانزده سالگی است تا بیست ونه سالگی . و در همان کتاب در باب ایمان آمده است که شاب لغة از نوزده سالگی و کهل از سی وچهارسالگی است و شیخ از پنجاه ویک سالگی تا پایان عمر. و چنین آمده است در التتمة، و در قاموس یاد شده است که همانا کهل از سی ویک سالگی است و شیخ ازپنجاه سالگی تا پایان عمر. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
شاب . (ع اِ) زاج و ژاک . (ناظم الاطباء). رجوع شود به شب و زاج . ◄ خرمل است (فهرست مخزن الادویه ). ◄ اسم درخت ماهودانه است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
شاب . (ع ص ) مخفف شاب ّ بمعنی مرد جوان . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). برنا. برناو. برناک مقابل شیخ . رجوع به جوان و برنا شود : گرد رنج و غم که برمردم رسد زود تر می پیر گردد مرد شاب . ناصرخسرو. وززنانی که کسی دست برایشان ننهاد همه دوشیزه و همزاده بیک صورت شاب . ناصرخسرو. چون شده ستند خلق غره بدوی همه خرد و بزرگ و کودک و شاب . ناصرخسرو. تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر دخترکان تو همه خوش و شاب . ناصرخسرو. هوای روشن بگرفت تیره رنگ سحاب جهان ِ گشته خرف، گشت باز از سر شاب . مسعودسعد. بقات بادا در ملک تا به پیروزی جهان چو هند بگیری بعمر و دولت شاب . مسعودسعد. خدایگان جهان سیف دولت آنکه از او خدایگانی تازه شده ست و دولت شاب . مسعودسعد. کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی . سعدی . بیا و کشتی ما درشط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز. حافظ. در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی بشیخ و شاب زده . حافظ.