شاخ زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخ زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) انشعاب . (تاج المصادر بیهقی ). تفرع . (مصادر زوزنی ). شاخه زدن . رُستن و دمیدن شاخ : این جهان را بنظم شاخ زند هر چه در باغ طبع من کارد. مسعودسعد. عشق تو اندر دلم شاخ کنون میزند وز دل من صبر رابیخ کنون میکند. خاقانی . ◄ نطح . (دهار). راندن و دفع کردن (حیوان ) با شاخ خود. (ناظم الاطباء). کله زدن گوسفند و گاو و غیره . ◄ کله زدن جنین در شکم مادر : بعد از آن تن فرزند [ در شکم مادر ] شاخ زدن گیرد و اندامها پدید آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نفیر زدن . ◄ لطمه زدن و اذیت کردن . (فرهنگ نظام ). ♦ امثال : راحتی شاخت می زند .