شاخ شاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخ شاخ . (ص مرکب ) پاره پاره . (فرهنگ جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (شعوری ). به درازا همه جا دریده . جداجدا به درازا. ریش ریش . چاک چاک . لخت لخت . تارتار. قطعه قطعه . پارچه پارچه . تکه تکه . و رجوع به شاخ شود : چو شانه شد جگرم شاخ شاخ ز آن حسرت که موی دیدم شاخی سپید در شانه . مسعودسعد. بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه وار کز هیچ سینه بوی رضائی نیافتم . خاقانی . ای شده بر دست توحله ٔ دل شاخ شاخ هم تو مطرّا کنان پوشش ارکان او. خاقانی . بیندیش از آن دشتهای فراخ کز آواز گردد گلو شاخ شاخ . نظامی . خرقه ٔ شیخانه شده شاخ شاخ تنگدلی مانده و عذری فراخ . نظامی (مخزن الاسرار ص ١٤٠). بخشمی کامده بر سنگلاخش شکوفه وار کرده شاخ شاخش . نظامی . بر آتش نهاده لویدی فراخ نمکسود فربه در او شاخ شاخ . نظامی . این زمین و آسمان بس فراخ کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ . مولوی (از فرهنگ جهانگیری ). وقت تنگ و میرود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ . مولوی . ◄ چیز از هر جا شکسته و پر از شکاف و درز. (ناظم الاطباء). ◄ منشعب . متشعب . متفرق . رجوع به شاخ شاخ شدن شود. ◄ گوناگون و رنگارنگ . (آنندراج ).
شاخشاخ . (اِ مرکب ) نغمه های بلبل . (ناظم الاطباء). آوای عندلیب . (شعوری ).