شاخدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخدار. (نف مرکب، اِ مرکب ) شاخور. صاحب شاخ . باسرو. ذوقرن . هر حیوانی که دارای شاخ باشد. (ناظم الاطباء). حیوانات شاخ دارمانند گاو، بز، گوسفند، آهو، گوزن و امثال آن . ◄ مطلق گاو و گوسفند و بز و میش : خونریز شاخدار خوش آمد به روز عید در موسمی که باشد گلریز شاخسار از شاخسار باد نگونسار دشمنت خونریز او فریضه چو خونریز شاخدار. سوزنی . ♦ مرغ شاخدار ؛نام مرغی است که آن را مرغ مصری نیز گویند. سنگی سار. ◄ کله ٔ پخته و کله پاچه درتداول عامه و عامیان چون گفتن کله خوردن را بشگون ندارند بجای آن به کله ٔ پخته شاخدار گویند. ◄ هر تنه ٔ درختی که دارای شاخه ها بود. (ناظم الاطباء). ◄ نقره ٔ پاک و پاکیزه و بیغش . (برهان قاطع). نقره ٔ خالص و ویژه لیکن تنها مستعمل نیست بلکه نقره ٔ شاخدار و سیم شاخدار گویند. (آنندراج ). نقره ٔ پاک بی بار. ◄ کنایه از مردم دیوث . (برهان قاطع). دیوث . (غیاث ). مردمان قلتبان . جاکش . بچشم خودبین . (برهان قاطع). خودبین . (غیاث ). ♦ دروغهای شاخدار ؛ دروغهای بسیار عجیب . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). دروغهای نمایان و آشکارا.
شاخدار. (اِخ ) دهی از دهستان دودانگه، بخش ضیأآباد شهرستان قزوین واقعدر سی و سه هزارگزی جنوب باختر ضیأآباد و سیزده هزارگزی راه عمومی . کوهستانی و سردسیر، جمعیت آن ٦٠٠ تن و مذهب آن تشیع و زبان آنان ترکی است . آب آن از چشمه و قنات، محصول آن غلات و شغل اهالی آن زراعت است . راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١ ص ١٢٢).