شاخسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخسار. (اِ مرکب ) جای انبوهی درختان بسیار شاخ . (فرهنگ جهانگیری ). جایی از درخت که شاخهای بسیار رسته باشد. (فرهنگ رشیدی ). شاخ سر. (شعوری ) : بر سر هر شاخساری مرغکی بر زبان هر یکی بسم اللهی . منوچهری . شما با یار خود بر شاخسارید نه چون من مستمند و دلفکارید. (ویس ورامین ). راویان را در شمار شاعران مشمر که هست جای عیسی آسمان و جای طوطی شاخسار. سنائی (از انجمن آرا). شاخ شکوفه دار امیدم شکسته شد چون از شکوفه قبه ٔ نوبست شاخسار. خاقانی . دست صبا بر فروخت مشعله ٔ نو بهار مشعله داری گرفت کوکبه ٔ شاخسار. خاقانی . خامه ٔ مانی است طبع، چهره گشای جهان نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخسار. خاقانی . بهشتی رسته در هر میوه داری بشکل طوطیی هر شاخساری . نظامی (ابیات الحاقی ). دل ارشمیدس در آمد بکار چو مرغان پرنده برشاخسار. نظامی . سایه و نور از علم شاخسار رقص کنان بر طرف جویبار. نظامی . درخت آنگه برون آرد بهاری که بشکافد سر هر شاخساری . نظامی . عشق در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا و رنه گل بودی نبودی بلبلی بر شاخساری . سعدی (خواتیم ). ◄ شفشاهنج . شفشاهنگ . حدیده . آهنی که آن را پهن ساخته در او سوراخهای بزرگ و کوچک کرده باشند و سیمکشان سیم را از میان آن بکشند. (فرهنگ جهانگیری ). افزاری است زرکشان و سیمکشان را و آن آهنی باشد پهن که سوراخهای بزرگ و کوچک در آن کنند و مفتول طلا و نقره را از آن کشند تا باریک و هموار برآید. (برهان قاطع). و آن را شفشاهنج وشفشاهنگ گویند و در اصل شفشاهنگ شوشه کش بوده چه فاءبدل واو است . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ).