شادروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دُ یا دَ رْ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- چادر، سراپردة بزرگ.<BR>۲- فرش گران بها.<BR>۳- شاه نشین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) (ص مر.) مرحوم، آمرزیده.
(دُ یا دَ رْ) [ په. ] (اِ.) ۱- چادر، سراپرده بزرگ. ۲- فرش گران بها. ۳- شاه نشین.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
شادروان . [ دُ ] (اِ مرکب ) معرب آن شادروان [ دَ / دِ ] و شاذروان . (دزی ج ١ ص ٧١٥). پهلوی شاتوروان . (فرش ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پرده ٔ بزرگی را گویند مانند شامیانه و سراپرده که پیش در خانه و ایوان ملوک و سلاطین بکشند. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) : و آن پوست که از در بر مثال شادروان آویخته است، ببینید. (جهانگشای جوینی ج ٢ ص ٤٤). میی که گربچکد قطره اش بروی بساط بسوی بیشه رود مست شیر شادروان . ابورجاء غزنوی (از انجمن آرا). بارها آحاد فراشانت شیر چرخ را در پناه شیر شادروان ایوان یافته . انوری . این است همان صفه کز هیبت او بردی برشیر فلک حمله شیرتن شادروان . خاقانی . ◄ خیمه و سراپرده . (انجمن آرای ناصری ) : بفرمود تا در تخت سرای خلافت در صُفّه شادروانی نصب کنند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٣٥). سرادق . سایبان . (برهان قاطع) : ز ما خودخدمتی شایسته ناید که شادروان عزت را بشاید. نظامی . بشادروان شیرین برد شادش برسم خواجگان کرسی نهادش . نظامی . مهین بانو نشاید گفت چون بود که از شادی ز شادروان برون بود. نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ١١١). سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند. مولوی . ◄ قسمی از خانه های متحرک ترکمانی که بزینتهای گوناگون مزین باشد. (ناظم الاطباء). ◄ بساط بزرگ . (صحاح الفرس ). فرشی بس بزرگ و منقش . (فرهنگ جهانگیری ). فرش منقش و بساط بزرگ گرانمایه . (برهان قاطع). بساط و فرش گرانمایه که در بارگاه ملوک بگسترند. (انجمن آرای ناصری ). زربیه . بساط عریض فاخر. بساط. (مهذب الاسماء). رفرف . (ترجمان القرآن ). نمط. (ناظم الاطباء). رفرفه . (السامی فی الاسامی )(مهذب الاسماء). دُرنوک . (السامی فی الاسامی ) : و ایدون گویند که سلیمان را بساطی بود پانصد فرسنگ درازی آن بود هر وقت که آن شادروان بگستردی ششصد کرسی زرین و سیمین بدان بساط نهادی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). کنون برافکند از پرنیان درخت ردا کنون بگسترد از حله باغ شادروان . فرخی . ستاره را حسد آید همی ز بهر شرف ببارگاه تو از نفشهای شادروان . فرخی . فکند شادروانی بدشت باد صبا که تار و پودش هست از زبر جد و مرجان چو مجلس ملک شرق از نثارملوک بجعفری و بعدنی نهفته شادروان . عنصری . ز آرزوی آنکه بوسد پای تو حوربهشت خواهد کز روی اوتو نقش شادروان کنی . عنصری . سمجی میکند بشب و خاک آن در زیر شادروان که هست پهن میکند تا بجای نیارند و وی سمج را پوشیده دارد بروز. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٤٦). آن هدیها را به میدان آوردند... سیصد شادروان و دویست خانه قالی و دویست خانه محفوری . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥٣٨). ایمنی در بزرگ همت او گستریده فراخ شادروان . ناصرخسرو. حور خواهد که شود صورت او نقش بساط چون نهی پای در این صدر و در این شادروان . امیرمعزی . و در وی [ کارگاه ] بساط و شادروانها بافتندی . (تاریخ بخارا چ مدرس رضوی ص ٢٤). بادام ساقی مست خواب از جرعه شادروان خراب از دستها جام شراب افتاده صهبا ریخته . خاقانی (از فرهنگ جهانگیری ). اگر کسی گوید باد چگونه آورد گویم چنانکه یک ماهه راه به یک روز شادروان سلیمان علیه السلام می آورد و عرش بلقیس در هوا می آورد. (تذکرة الاولیاء). حریفان مست ومدهوشند و شادروان خراب از می من ازبادام ساقی مست ومستان مست خواب ازمی . خواجوی کرمانی . با لفظ کشیدن و گستردن مستعمل است . (آنندراج ) : بدین دولت جهان خالی شد از کفران و از بدعت بدین دولت خلیفه باز گسترده است شادروان . فرخی . گسترده شد به دولت او ده جای اندر سرای دولت، شادروان . فرخی . برو ببین که چه زیبا کشیده است بهار ز گونه گونه دراطراف باغ شادروان . کمال الدین اسماعیل (از آنندراج ). ♦ شادروان خاک ؛ زمین . (ناظم الاطباء). ◄ سپهر طارم . (فرهنگ اوبهی ). ◄ جامخانه . (دهار). ◄ زیر کنگره ٔ عمارت بندگه عالی را گویند. (صحاح الفرس ). زیر کنگره ٔ عمارات عالی را نامند مانند کنگره ٔ قلعه و قصر ملوک . (فرهنگ جهانگیری ). زیر کنگره های عمارتهاو سر در خانه ها. را نیز گفته اند. (برهان قاطع) : چو خسرو دید کایام آن عمل کرد کمند افزود و شادروان بدل کرد. نظامی . ◄ نام نوایی است از مصنفات باربد مطرب که آن را شادروان مروارید نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). نام لحنی باشد از سی لحن باربد که به شادروان مروارید مشهور است . (برهان قاطع) : هنوز زود است از باغ رفتن اندر کاخ به باده خواران عیدی است رشحه ٔ باران بزیر نارونی آب نارون نوشیم نهیم شادروان دل بلحن شادروان . مؤلف انجمن آرای ناصری . ◄ پایه و بنیاد و اساسی که کعبه را از سه طرف احاطه میکند: از جنوب غربی و جنوب شرقی و شمال شرقی . ارتفاع آن شانزده انگشت و پهنای آن یک ارش است . (دزی ج ١ ص ٧١٥). بنیاد و اصل و اساس . (ناظم الاطباء). جَذر؛ شادِروان کعبه . (منتهی الارب ) : شاپور... این ملک گرفته بود بفرمود تا بروم کس فرستد تا رومیان بیایند که ایشان دانند بنا کردن و شادروان این شهر بنا کنند... شاپور ایشان را بفرمود که گرداگرد این شهر شادروان خواهم که بیفکنید که زمین شهر بر آن بود روی زمین بسنگ و گچ و آجر راست کنیدپهنای شادروان هزار ارش و درازی آن همچنان، ایشان همچنان که بفرمود بکردند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). ◄ سد. بند. ورغ : پس شادروانی عظیم کرد از سنگ و صهروج در پیش و پس بند و آنگه این بند برآورد از معجون صهروج و ریگ ریزه . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥١). این شهرها و... او [ شاپور ] بنا کرده است، در خوزستان شوش، شادروان شوشتر. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). و مؤلف مرآت البلدان در شرح تستر کلمه ٔ شادروان را جدول و راهرو آب معنی کرده . (ج ١ ص ٤٣٧).دُزی نیز استعمال کلمه ٔ شادروان را بمعنی راه و لوله ٔ آب به ابن جبیر نسبت داده و مینویسد که وی از ریختن آب به منبعی و سپس جریان یافتن آن از شادروانی که در دیوارجای دارد و به حوضی از مرمر متصل است سخن میگوید. (دزی ج ١ ص ٧١٥). پل رومی . رجوع به فهرست نخبة الدهر دمشقی چ لایپزیک ذیل شادوران تستر شود : بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه به زیر سایه ٔ رز بر کنار شادروان . سعدی . و رجوع به شاذروان شوشتر و شاذروان شود. ◄ اساسی مستحکم کرده در حوالی پلها و امثال آن . (مفاتیح ). ◄ دزی استعمال این کلمه را بمعنی «چشمه ای دارای حوض و فواره، منبع کوچک آب، دستگاهی از آهن سفید با چندین فواره ٔ آب که بر اثر اصطکاک، قطعاتی از بلور را به چرخش درمی آورند و صدایی از چرخش آنها تولید میشود.» و«چشمه ای با صورتهایی از جانوران، شیران، زرافه ها و پرندگان که آب از دهانشان بیرون میجهد. » به عده ای از مؤلفان قدیم نسبت میدهد. (دزی ج ١ ص ٧١٥). ◄ حجر الشاذنج . حجر الدم . (دزی ص ٧١٥). حجر الطور. حجر هندی . رجوع به شادنج و شادنه و شاذنه و شاذروان و شاذنج شود. ◄ افریز . (دزی ج ١ ص ٧١٥). سایبان سر در خانه . ◄ هاله . خرمن . داره . (السامی فی الاسامی ). هاله ٔ ماه . (ناظم الاطباء).
شادروان . [ رَ ] (ص مرکب ) دعایی است مرده را پیش از بردن نام او. با روح شاد. مغفور. خدا بیامرز. آمرزیده . مبرور. غفران پناه . جنت مکان . خلدمکان . خلدآشیان . ◄ شاددل : شادروان باد شاه شاد دل و شاد کام گنجش هر روز بیش رنجش هر روز کم . منوچهری .
مترادف و متضاد
پرده، چادر، خیمه بند، سد اساس، اصل، بنیان، پایه سایبان، مظله بساط، فرش
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی