شادکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.) خوشحال، کامروا، کامران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) خوشحال، کامروا، کامران.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
شاد کام . (اِخ ) قریه ای است هفت فرسنگ بیشتر شمالی اسپاس . (فارسنامه ٔ ناصری گفتار دوم ص ٢٢٠).
شادکام . (اِخ ) (رودخانه ٔ...) سرحد چهاردانگه . آبش شیرین و گوارا. از چشمه یرگهدگی برخاسته وارد رودخانه ٔ شادکام شده بمسافت هفده هجده فرسخ به دریاچه ٔ کافتر فروریزد. (فارسنامه ٔ ناصری گفتار دوم ص ٣٢٧).
شادکام . (ص مرکب ) کامیاب . (فرهنگ نظام ). فیروزمند.(آنندراج ). کامروا. مظفر. منصور. (ناظم الاطباء). ◄ خوشحال . شادمان . خرم . فَرِح : تا بخانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام . رودکی . و یکی فرزند او را نام ثومال و سخت شادکام بود و طرب دوست داشتی .(ترجمه ٔ تاریخ طبری ). چنین گفت موبد که مردن بنام به از زنده دشمن بدوشادکام . فردوسی . چنین گفت کاری، شنیدم پیام دلم شد بدیدار تو شادکام . فردوسی . جهان بد بآرام از ان شادکام زیزدان بدو نوبنو بد پیام . فردوسی . نشستند فرزانگان شادکام گرفتند هر یک ز یاقوت جام . فردوسی . یکی مستمند باد یکی باد دردناک یکی باد شادکام یکی باد شادخوار. فرخی . دشمنانت مستمند و مبتلا و ممتحن دوستانت شادمان و شادکام و شادخوار. فرخی . به آیین یکی شهر شامس بنام یکی شهریار اندروشادکام . عنصری . شادروان باد شاه شاددل و شادکام گنجش هر روز بیش رنجش هر روز کم . منوچهری . و من که بوالفضلم پیش از تعبیه ٔ لشکر در شهر رفته بودم سخت نیکو شهری دیدم همه ٔ دکانهادر گشاده و مردم شادکام . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٤٥٦). امیر رضی اﷲ عنه حرمت وی نگاه میداشت یک روزش شراب داد و بسیار نواخت و او شادکام و قویدل به خانه بازآمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١). سبک شاه مهراج دل شادکام بزیر آمد از تخت بر دست جام . (گرشاسب نامه چ یغمائی ص ٩٣). زخوشی بود مینو آباد نام چو بگذشت از او پهلوان شادکام . اسدی . از پس دنیا نرود مرد دین جز که بدانش نبود شادکام . ناصرخسرو. هرگاه که خداوند مالیخولیا خندان روی و تازه و شادکام باشد... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بطبع اندر چون طبع سازگار بجان اندر چون جان شادکام . بوالفرج رونی . همه همتش آنکه در ظل او بود امت جد او شادکام . سوزنی . گردن اعدات بادا از حسام غم زده غمزده اعدات واحباب توزان غم شادکام . سوزنی . بر مرکب نشاط دل و نزهت و سرور بادی سوار تا ابدالدهر شادکام . سوزنی . مرغی دیدم گرفته نامه بمنقار کز بر آن نخل شادکام بر آمد. خاقانی . بتک خاست آن کس که بشنید نام سوی هاتف کوه شد شادکام . نظامی . ز سیری مباش آنچنان شادکام که از هیضه زهری در افتد بجام . نظامی . طفل میترسد ز نیش و احتجام مادر مشفق در آن غم شادکام . مولوی . کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل شادکام . مولوی . آب را شد چشمها روشن که شاهنشاه گل بر سریر شوکت آمد تازه روی و شادکام . سلمان ساوجی (از فرهنگ نظام ). در شاهنامه بصورت های ترکیبی ذیل آمده : ♦ دل شادکام ؛ با دلی قرین شادی و سرور : چو کاوس را دید دستان سام نشسته بر اورنگ و دل شادکام . فردوسی . ♦ شادکام کردن دل : شاد و امیدوار و کامروا ساختن آن : پری چهره سیندخت در بیش سام زبان کرد گویا و دل شادکام . فردوسی . ♦ ناشادکام ؛ ناخشنود. رجوع به ناشادکام شود.
مترادف و متضاد
کامران، کامروا، کامیاب خوشحال، شاد، شادمان، مسرور (متضاد: تلخکام)
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه