شارف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- کسی که به زودی شریف گردد.<BR>۲- قدیم، کهن. جِ شرف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] (ص.) ۱- کسی که به زودی شریف گردد. ۲- قدیم، کهن. جِ شرف.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
شارف . [ رِ ] (ع ص ) تیر کهنه و دیرینه . (منتهی الارب ). یقال سهم شارف، اذا وصف بالعتق و القدم . (اقرب الموارد). ◄ مرد قریب بشرافت و بزرگی رسیده . (منتهی الارب ). الشارف من الناس ؛ الذی سیصیر شریفاً عن قلیل . (اقرب الموارد). نودولت . ◄ (اِ) اشتر پیر. (مهذب الاسماء). شتر ماده که پیر باشد. (غیاث اللغات ). ماده شتر کلان سال . (منتهی الارب ). الشارف من النوق ؛ المسنة الهرمة. و فی المثل : احن من شارف لانها اشد حنیناً علی ولدها. (اقرب الموارد). ج، شوارف (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد)، شُرَّف، شُرُف، شُروف . (اقرب الموارد). شُرف . (اقرب الموارد از لسان و صحاح ). ◄ (اِ) فتنه . (منتهی الارب ). ج، شُرَف و منه الحدیث : اتتکم الشرف الجون ؛ ای الفتن المظلمة. (منتهی الارب ).
شارف . [ رِ ] (اِ) اسم هندی بیخی است شبیه به تربد و طعمش بی حدت و ذیمقراطیس گوید در اول گرم و خشک و مسهل بلغم مائی و جهت امراض بارده نافع است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ابوریحان در صیدنه آرد: رازی گوید آن به تربد مشابهت دارد و بر این زیاده نکرده است .