شاطرعباس صبوحی | دوبیتیها | شب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب