شاطرعباس صبوحی | غزلیات | خواب آلودگان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار در ده عشق تو اندر کوچه و بازار، زار در جهان عیشی ندارم بیرختای دوست، دوست جز تو در عالم نخواهمای بت عیار، یار از دهانت کار گشته بر من دلتنگ، تنگ با لب لعل تو دارد این دل افگار، کار هر چه میخواهی بکن با من توای طناز، ناز گر دهی یک بوسهام زان لعل شکربار، یار ساقیا! زان آتشین میساغری لبریز، ریز تا به مستی بر زنم در رشته زنار، نار مطربا! بزم سماع است و بزن بر چنگ، چنگ چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار، دار ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش، هوش خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار، عار