شاطرعباس صبوحی | غزلیات | دل گمشده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماست کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست به وفائی که نداری قسمای ماه جبین هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست گر از ریختن خون منت خرسندی است این نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست سر زلف تو چنین مشکتر آورده به شهر ای حریفان ز ختن مشک نخواهید خطاست من گرفتار سیه چرده شوخی شدهام که بمن دشمن و با مردم بیگانه صفاست یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد گو به یعقوب که فرزند تو در خانه ماست روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهم تا بگویند که این کشته آن ماه لقاست زود باشد که سراغ من دل گمشده را از همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست
گرهای از خم آن زلف چلیپا وا شد هر کجا بود، دل گمشدهای پیدا شد گر به آهوی ختا، نسبت چشمت دادیم گنه از جانب او نیست، خطا از ما شد گندم خال تو در خلد، ره آدم زد زلف شیطان صفتت راهزن حوا شد ترک چشمان تو مستند و، دو شمشیر به دست از دو بد مست یکی شهر پر از غوغا شد سخن از لعل تو، هر جا که روم میشنوم این چه سریست که در دوره ما پیدا شد؟ یا رب! این خرمن گل چیست که از نکهت او آتشی حاصل و جانسوز من شیدا شد ارنی گفت دلم بهر تماشای رخش لن ترانی به جواب، از دو لبش گویا شد بیسبب رهزن میخانه صبوحی گشته رهزن دین و دلم آن صنم ترسا شد