شاطرعباس صبوحی | غزلیات | زلف و شانه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر جان، شرار عشفت، خوش میکشد زبانه باور نداشت بختم، این دولت از زمانه دیشب دل پریشم، تا صبح، شکوه میکرد گاهی ز دست زلف، گاهی ز دست شانه خواهم که چون سکندر، گرد جهان بگردم شهد لبت بنوشم، آب بقاء بهانه فرهاد، بهر شیرین، گر کند جوئی از شیر من کردهام ز دیده، سیلاب خون روانه وقت صبوحی آمدای ساقی سحر خیز برخیز تا بنوشیم، از این میشبانه