شاطرعباس صبوحی | غزلیات | سفر با او
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیشاهد و شمع و شکر و می، چه توان کرد؟ بیبربط و طنبور و دف و نی، چه توان کرد؟ سر کرد قدم در طلب او به ره عشق این مرحله را گر نکنم طی، چه توان کرد؟ بردار یکی توشه که هنگام عزیمت با داشتن جام جم و کی، چه توان کرد؟ امروز که از حاصل عشقت نزدم دم فردا بتو گوید که کجا؟ هی! چه توان کرد؟ ای نخل خرامان برسی در ثمر آئی باشد که بیاید ز قفا دی، چه توان کرد؟ با آن بت طناز در این شهر صبوحی تا آنکه نسازی سفر از ری، چه توان کرد؟