شاطرعباس صبوحی | غزلیات | نقش خود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب از آنکه ز آتش خود، گشتهام کباب امشب ز بسکه شعله زند در دل من، آتش شوق ز آتش دل خویشم در التهاب امشب به خواب دیدهام آن چشم نیم خوابش دوش گمان مبر که رود دیدهام به خواب امشب ز دست نرگس مستش برفت دل، از کف نگر به حال دلم از ره ثواب امشب شد آنکه باده پنهان کشیدمی همه عمر بده به بانگ نی و نغمه رباب امشب ز بسکه نقش مخالف ز دوستان دیدم بر آن شدم که زنم نقش خود بر آب امشب شود خراب چو این خانه لاجرم روزی ز سیل باده بهل تا شود خراب امشب دلم که داشت قرار اندر آن دو زلف چو شب بود چو گوی بچوگان در اضطراب امشب صبوحی دل مده از دست، محکمش میدار که چشم یار، بود بر سر عتاب امشب