شاعری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاعری . [ ع ِ ] (حامص ) صفت شاعر. صنعت شعر گفتن . (ناظم الاطباء). کار و عمل شاعر. سخن سرایی از چکامه گویی و غزلسرایی و قصیده گویی و مثنوی سازی و گفتن دیگر انواع شعر : چون معانی جمع گردد شاعری آسان بود. عنصری . بدین فصاحت و این علم شاعری که تراست مکوش خیره، کش ابریز کردی و اکسیر. غضایری . شاعری عباس کرد و حمزه کرد و طلحه کرد جعفر و سعد و سعید و سید ام القری . منوچهری . گو بیایند و ببینند این شریف ایام را تا کند هرگز شما را شاعری کردن کری . منوچهری . نگر نشمری ای برادر گزافه بدانش دبیری و نه شاعری را. ناصرخسرو. چرابشعر مجرد مفاخرت نکنم ز شاعری چه بد آید جریر و اعشی را. ظهیرفاریابی . بچشم عقل نظر می کنم یمین و یسار ز شاعری بتر اندر جهان ندیدم کار. کمال الدین اسماعیل . در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری . سعدی . مرا بشاعری آموخت روزگار آنگه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت . سعدی . تشاعر؛ شاعری نمودن کسی که شاعر نباشد. ♦ امثال : شاعری چیست بر در دونان خانه ای کرد و حکمت یونان . اوحدی (از امثال و حکم دهخدا). شاعری نیست پیشه ای که از آن رسدت نان بتره تره بدوغ . ابن یمین (از امثال و حکم دهخدا). ◄ آگاهی بنفس . دانندگی . دریافتن .
فرهنگ طیفی واژهدان
فن شاعری، هنر شعر، الهام شاعرانه نگارش شعر، استقبال، انشاد، مسمطسازی نقد هنر شعر، بوطیقا مشاعره