شاغل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاغل . [غ ِ ] (ع ص ) مشغول کننده . (دهار). در کار دارنده . (منتهی الارب ). شغله به ؛ جعله مشغولاً فهو شاغل . (اقرب الموارد). ج، شواغل . (دهار). ◄ شغل شاغل ؛ مبالغة. تقول «انا فی شغل شاغل ». (اقرب الموارد). کارگران . در تأکید گویند. (ناظم الاطباء) : جهانیان بمهمات خویش مشغولند مرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل . سعدی . ◄ مانع و بازدارنده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : در میانه ٔ آن محاصره و مهم بزرگ که در پیش پادشاه اسلام بود از سرحد خراسان شاغلی پیدا شد و فتقی حادث و خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٣٨). ◄ در تداول اداری، مشغول به خدمت، در مقابل منتظر خدمت و بازنشسته و برکنار از خدمت .